نمی دونم این غم چیه توی دیواره های دلم که دارم حس می کنم قلبم داره از هم می پاشه
....
خدایا ....
بازم از اون روزاست که قلم تو دستم این پا و اون پا می کنه تا تمام درد و دلش رو بگه
ولی تا میاد دهان باز کنه مثل اینه که تمام بغضش رو سرش آوار می شه
دلم می خواد بگم که چقدر دارم می سوزم از این جنگ لعنتی
دلم می خواد بگم که چقدر حالم داره از لاشخوری این حکومت مدارا به هم می خوره
دلم می خواد بگم که چقدر دنبال ایران گم شده ام بین این همه اعراب
چقدر دلم می خواد بگم که ما فارس هستیم
حتی دلم می خواد خلیج فارس به همه دنیا بفهمونم
ولی اینا همه الکی هست
من گفتم
ولی...
اگه سرچ کنم خلیج فارس فقط ۲۰۰ مورد پیدا می کنم
در حالی که ....
با این همه غم
باز این غم غریب نمی دونم از کدوم هوا رسیده به هوای من که این همه شرجی شده هوای من
دیشب داشتم آرزو می کردم که کاش خدا دو بال بده به من
تا برم وسط ابرا
دیگه از زمین هیچی نبینم
دیگه از آدم هیچی نبینم
کاش من پرنده بودم
اون موقع اوج می گرفتم که عقاب هم به پای من نرسه
آنگونه ام که شراب هم ره به حال خرابم نمی برد
....
گفتم که با خیال دلی خوش کنم ولی
با این عطش سراب قبولم نمی کند

سکوت می کنم به احترام بهترین ها
نوشته شده توسط معصومه در شنبه 1387/11/05 ساعت 22:38 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY